تبلیغات
همه چیز،هیچ چیز - مطالب بهمن 1392
 
همه چیز،هیچ چیز
وبلاگ شخصی ,علمی ,سرگرمی ,تکنولوژی ,اجتماعی و ...
                                                        
درباره وبلاگ

با سلام
امیدوارم مطالب "همه چیز , هیچ چیز"جالب باشد
مطالب این وبلاگ از سایت ها و وبلاگ های گوناگونی بنابه شرایط زمانی و ...گردآوری شده اند البته شاید با کمی تغییر و ویراستاری واضافات.


خلاصه کلام خوشحال میشم اگه نظر هم بدید یعنی خوب نظر هم بدین دیگه باشه !؟!

......... باتشکر از شما "دوست گرامی" ..........
مدیر وبلاگ : Milad 1994
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سه شنبه 1392/11/22 :: نویسنده : Milad 1994
حکایت های امروزی

.
.

تنها برای لحظه ای شاد شدن شما
 

.
.
وقتى برای كسى فاتحه میخونى ، باانگشتــِت روی قبرش ضربه میزنى؛ این كار درواقع همون لایك زدن به روح شخص مرحومه!!


میگن پول، چرک کف دسته؛ دست ما هم که کُلّاً آنتی باکتریاله

ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺟﺎﻧﻮﺭﺷﻨﺎﺱِ ﻣﺎﻫﺮ، ﺑﺮﺍﯼﺗﻮﺟﯿﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﯾﻢ!
ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ...!

منطق ایرانی دو حالت داره:
یا حق با منه ،
یا تو نمی فهمی که حق با منه!

اگه امیرکبیر الآن کاره اى بود، روزنامه اى به نام "فجایع الاتفاقیه" تأسیس میکرد

قبلا فقط هواپیما بود.....
الان اتوبوس راهیان نور و مدارس و سیستم تحصیل ...
چقدر آپشن داریم برای رسیدن به بهشت!

شخصی فریاد همی آورد و به خداوند گفت : خداوندا من عاشقتم
ندا همی آمد اى بنده، بیا دوست معمولى باشیم، بهتره !!!

نشد که بیست و یک دسامبر کره زمین سر و ته بشه ما بیفتیم تو آمریکا، آمریکایی ها هم بیفتن تو ایران!!!

کرایه تاکسیا داره به سمتی میره که دیگه صرف نمیکنه بریم سر کار!!!!!

اینقدر که بعضیا برای خر کردن آدم سعی میکنن
برای خودشون وقت میذاشتن حتما آدم میشدن

مجازات دزدی در ایران :
دزدی کوچک : اعدام
دزدی متوسط : زندان
دزدی میلیاردی : آزاد، همراه با تور کانادا

میگم اگه یه پیامبر جدید هم بخواد واسه ایرونی ها بیاد،
نه لازمه شتر از لای کوه بکشه بیرون نه با عصا دریای خزر رو نصفه کنه،
همین که قیمت ها رو برگردونه به شش ماه قبل، ملت بهش ایمان میارن:))))

بچه که بودم از تاریکی میترسیدم ، الان وقتی قبض برق میاد، از روشنایی میترسم ...

احـتــرام، برای بعضــیـــا بیــشتر از کـــراکـــ و شیــشــه تــَـوَهـُّـم مـیـاره :))

اینقدر که من، توی این سالها، واسه برنامه ۹۰ اس ام اس فرستادم ،
واسه بِرَد پیت فرستاده بودم الان عاشقم شده بود

داشتم پروفایل یه بنده خدایی رو میدیدم، شغلش این بود :
مدیر دلداری مسافر های جا مونده از پرواز، در فرودگاه بین المللی امام خمینی!!!!!

میخام فردا برم پلیس راهور ، مجوز نصب تابلوى "محل عبور حیوانات وحشى" رو بگیرم! بچسبونم رو قلبم ، خیال خودمو راحت كنم!

بعضی حرف ها را " نباید زد "
بعضی حرف ها را " نباید خورد "
بیچاره دل چه میکشد میان این " زد " و " خورد "

مایع ظرفشویی خریدیم، عکس گلابی روشه، بوی موزه میده!!
فکر کنم منظورشون از اون گلابی ها ، منِ مصرف کننده ام !!
والّاااا...
.
.
.




نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1392/11/19 :: نویسنده : Milad 1994

چند تا جمله ی كوتاه و عبارت باحال محاوره ای
.
.
.
Be rational
عاقل باش

You're so full of yourself
خیلی خودتو تحویل میگیری / خیلی خودت رو بالا میگیری

Don't worry at all
اصلا نگران نباشید

You are dreaming
دلت خوشه ها / مگر تو خیال و رویا

We won't see each other again
دیگه همدیگه رو نمیبینیم

There's nothing you can do
هیچ غلطی نمیتونید بکنید

For the last time
برای آخرین بار

This is not fair
این انصاف نیست

Back to work
به کارتون برسید / برگرد به كارت

Keep your pants on! / Keep your shirt on!
این یه اصطلاح غیر رسمی است : Just wait a minute!
كه میشه یه لحظه/دقیقه صبر کن
همچنین به معنی خونسرد باش هم استفاده میشه
و یا هیجان زده نشو
البته توجه كنید كه غیر رسمی و عامیانه است

May God preserve you
خدا حفظت کنه

May God bless your parents
خدا پدر و مادر ت رو بیامرزه




نوع مطلب : علمی، سرگرمی، همه چیز،هیچ چیز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1392/11/18 :: نویسنده : Milad 1994
A short story 

When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as before, and when he walked rather fast, his heart beat painfully.
He did not do anything about this for a long time, but finally he became anxious and went to see a doctor, and the doctor sent him to hospital. Another young doctor examined him there and said, ‘I don’t want to mislead you, Mr Perkins. You’re very ill, and I believe that you are unlikely to live much longer. Would you like me to arrange for anybody to come and see you before you die?’
Dave thought for a few seconds and then he answered, ‘I’d like another doctor to come and see me.’




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :